|
|
|
|
|
+ خدای "ح" و "م" خدای من هم هست! .... خدای من دلخسته .... خدای من دلشکسته .... خدایِ ...! + هنوز اثراتی از شرمندگی بار قبل در وجودم باقی است پس دیگر نمی خواهم بر آن بیفزایم و هیچ گله و شکایتی ندارم.... فقط خواستم بگویم: حکیم من! بی صبرانه منتظر هستم تا بدانم که برایم چه رقم زده ای و این داستان، عاقبتش چیست و به کجا ختم می شود تا زمانی که همه چیز معلوم شود که چه عرض کنم ، تا ابـــــــــــــــد ، مواظب دل کوچک و خسته ام باش .... به خودت می سپارمش! دلم این روزها بیش از پیش نیازمند دست نوازشگر توست ؛ می شود بیشتر هوایش را داشته باشی؟؟؟ بیشتر نوازشش کنی؟؟ بیشتر با او سخن بگویی؟؟؟
همه چیز را می سپارم به خودت و سعی می کنم آرام بگیرم البته فقط سعی می کنم(!) و دیگر معلوم نیست بتوانم یا نتوانم! .... اگر کمکم کنی می توانم .... پس کمکم کن .... کمکم کن لطفا
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه 11 آذر1388ساعت 22:33 توسط دلخستــــــــه ی تـنهــــا
|
||
|
|
|
|
|
+ چه روزگار عجیبی دارم من! و در این بین فقط و فقط خـــــــداست که مرا می فهمد + خدای من! چه کریمی تو و چقدر کوته فکر و سطحی نگر، من! چقدر خوبی تو و چقدر بد هستم من! خدااااااااااااااااااا خدااااااااااااااااااااااااااااااااا خداااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا
* تبصره: شاید و فقط شاید(!) این وب دیگر هرگز بروز نشود! و در صورتی که چنین تصمیمی اخذ شود نظرات تمام پست ها برای همیشه غیر فعال خواهد شد! |
||
|
+
نوشته شده در جمعه 6 آذر1388ساعت 21:31 توسط دلخستــــــــه ی تـنهــــا
|
||
|
|
|
|
|
+ بزرگ شده ام! .... البته نه خیلی ، بلکه اندکی بیش از گذشته! + چه خواهد شد نمی دانم ؛ اما سرانجام همه چیز معلوم می شود .... این را خوب می دانم!
+ همه چیز تمام می شود دخترک دلخسته ی کوچک(!) .... همه چیز تمام می شود و آن وقت روزی می آید که به این روزهایت می خندی! .... به این روزهای سرد و تیره و تار و خاکستری! آرام باش دخترک .... آرام ِ آرام ِآرام و صبوری کن باز هم مثل گذشته + همه چیز تمام می شود ... همه چیز!
* نه خیلی بی ربط :
اناری را می کنم دانه و به دل می گویم ،کاشکی این مردم دانه های دلشان پیـــــــدا بود!
کاشکی پیدا بود! .... کاشکی پیدا بود!
|
||
|
+
نوشته شده در شنبه 30 آبان1388ساعت 22:9 توسط دلخستــــــــه ی تـنهــــا
|
||
|
|
|
|
|
+ یه سوال پیش اومده برام! چرا حرم امام رضا پُره کبوتره؟ از بین این همه پرنده چرا فقط کبوترا مهمون آقان؟!!! چرا گنجشکا نمیان؟!!! یا یاکریما؟!!! یا حتی کلاغا! + سوالمو ازخانواده ام پرسیدم مامان و بابا سکوت کردن! و خواهرم مسخره ام کرد و گفت : چیه دلت می خواد دفعه بعد که رفتی حرم جغد و کلاغ و عقاب و از این جور جَک و جونورا ببینی من: اِ خوب سوال پیش اومده واسم + من که هنوز حج قسمتم نشده ولی ظاهرا بقیع هم همین طوره! + سخن آخر : ... الله اعلم که چه سری است آن بالابالاها بین خدا و ائمه و این کبوترها! ... |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه 19 آبان1388ساعت 22:20 توسط دلخستــــــــه ی تـنهــــا
|
||
|
|
|
|
|
تهش میگم : تو هنوز نپریدی؟؟؟ میگه : نه، من هنوز بال در نیاورم! تو چه طور؟؟؟ جواب میدم : نه بابا، خدا ما رو خزنـــــــــــــــده(!) آفریده نه پرنــــــــــــــده! ;-) |
||
|
+
نوشته شده در جمعه 15 آبان1388ساعت 22:6 توسط دلخستــــــــه ی تـنهــــا
|
||
|
|
|
|
|
+ این رسم همیشگی من است که تولد عزیزانم را تبریک می گویم و حال نوبت تو است ؛ تو که همین نزدیکی هایی؛ نه خیلی دور و نه خیلی خیلی نزدیک . نه آنقدر دور که حس کنم فاصله،بینمان بیداد می کند و ازتو دور افتاده ام و نه آنقدر نزدیک که هرگاه هوس کنم سر بر دیوار حرمت بگذارم و با چشمانی اشکبار با تو از دلخستگی هایم بگویم ، برایم میسر باشد. + آقا جان می خواهم اعتراف کنم ، اعتراف به یک اشتباه کودکانه. می دانی مولای خوب من! آن روز سرد زمستانی که در صحن حرمت گم شدم،راستش از حرمت خیلی بدم آمد ؛ آخر تو که خودت بهتر می دانی وقتی چرخیدم و چرخیدم و دیدم نه خبری از باباست و نه مامان و نه محمد، چه بر سر دل کوچکم آمد. یک کودک ۵-۶ ساله بودم با قد و قواره ای کوچک که آدم ها را از آن پایین ، بیشتر از آن حد که گنده بودند گنده می دید! و من نیک میدانم که تو ، تو ای امام رئوف من ! بهتر از هرکس دیگر می دانی که یک دختربچه تنها وقتی ناگهان خود را بین آدم های غریبه (و خدایی نکرده چاق و سبیل کلفت!) ببیند چقدر احساس وحشت می کند! ... + آقا جان آخرین بار که آمدم پیشت ، یادت هست؟ آن روز حالم اصلا خوب نبود . از تو ذره جایی خواستم روبروی ضریحت ، تا بنشینم ؛ آخر آنقدر سرگیجه داشتم که نمی توانستم مثل همیشه بایستم و ایستاده زیارتت کنم و تو جایم دادی ، درست روبروی ضریحت و درست همان جا که من دوست داشتم آنجا بنشینم ، و من نشستم . از شدت بی حالی حتی زیارت نامه را هم نمی توانستم در دست بگیرم! .... وقت رفتن یادت هست چه گفتم؟ گفتم آقا امروز حالم خوب نبود و نتوانستم حق زیارتت را ادا کنم اما شب و روز تولدت که دوباره بیایم جبران خواهم کرد ؛ من این را گفتم و از حرمت خارج شدم و دلم را خوش کردم که خیلی زود بر می گردم؛ اما چه شد آقا، چه شد که از خیل عاشقانت جا ماندم؟! من اینجا چه می کنم ؟!!! چرا جا ماندم؟چرا محروم شدم؟! + خوشحالم آقای خوبم ، خوشحالم از این که از خیلی ها به تو نزدیک ترم! .... خوشحالم که تاکنون بارها و بارها مهمانت شده ام .... خوشحالم از این که حتی اگر همه درهای دنیا یکباره به رویم بسته شود ، می دانم دری هست که هیچ گاه برویم بسته نمی شود و آن در آستان پرمهـــــــر توســت ... " ز آستان رضــــــــایم خدا جدا نکنــــــــد من و جدایی از این آستــــــــان ، خدا نکنـــــــد "
|
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه 7 آبان1388ساعت 21:16 توسط دلخستــــــــه ی تـنهــــا
|
||
|
|
|
|
|
+ تا حالا شده بشینی ۴ ساعت یه چیزی رو تایپ کنی ، بعد که آماده انتشار شد یهو دستت بخوره به یه کلید اضافی و همه مطالبت بپره؟؟! دقیقا یه همچین بلایی سرم اومد! + از من به تو نصیحت موقع بروز کردن ، خیلی مواظب Back Spase باش! از شدت خواب آلودگی به جای Enter دستم خورد به Back Spase و در اپسیلن ثانیه کل مطالب پستم پرید! + خلاصه ماجرا : |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه 5 آبان1388ساعت 23:8 توسط دلخستــــــــه ی تـنهــــا
|
||