|
|
|
|
|
+ یه سوال پیش اومده برام! میگم ، بعد اگه کسی می دونست و جوابمو داد یه دنیا ممنون میشم ازش چرا حرم امام رضا پُره کبوتره؟ از بین این همه پرنده چرا فقط کبوترا مهمون آقان؟!!! چرا گنجشکا نمیان؟!!! یا یاکریما؟!!! یا حتی کلاغا! + سوالمو ازخانواده ام پرسیدم مامان و بابا سکوت کردن! و خواهرم مسخره ام کرد و گفت : چیه دلت می خواد دفعه بعد که رفتی حرم جغد و کلاغ و عقاب و از این جور جَک و جونورا ببینی من: اِ خوب سوال پیش اومده واسم + من که هنوز حج قسمتم نشده ولی ظاهرا بقیع هم همین طوره! + سخن آخر : ... الله اعلم که چه سری است آن بالابالاها بین خدا و ائمه و این کبوترها! ... |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه 19 آبان1388ساعت 22:20 توسط دلخستــــــــه ی تـنهــــا
|
|
||
|
|
|
|
|
تهش میگم : تو هنوز نپریدی؟؟؟ میگه : نه، من هنوز بال در نیاورم! تو چه طور؟؟؟ جواب میدم : نه بابا، خدا ما رو خزنـــــــــــــــده(!) آفریده نه پرنــــــــــــــده! ;-) |
||
|
+
نوشته شده در جمعه 15 آبان1388ساعت 22:6 توسط دلخستــــــــه ی تـنهــــا
|
|
||
|
|
|
|
|
+ این رسم همیشگی من است که تولد عزیزانم را تبریک می گویم و حال نوبت تو است ؛ تو که همین نزدیکی هایی؛ نه خیلی دور و نه خیلی خیلی نزدیک . نه آنقدر دور که حس کنم فاصله،بینمان بیداد می کند و ازتو دور افتاده ام و نه آنقدر نزدیک که هرگاه هوس کنم سر بر دیوار حرمت بگذارم و با چشمانی اشکبار با تو از دلخستگی هایم بگویم ، برایم میسر باشد. + آقا جان می خواهم اعتراف کنم ، اعتراف به یک اشتباه کودکانه. می دانی مولای خوب من! آن روز سرد زمستانی که در صحن حرمت گم شدم،راستش از حرمت خیلی بدم آمد ؛ آخر تو که خودت بهتر می دانی وقتی چرخیدم و چرخیدم و دیدم نه خبری از باباست و نه مامان و نه محمد، چه بر سر دل کوچکم آمد. یک کودک ۵-۶ ساله بودم با قد و قواره ای کوچک که آدم ها را از آن پایین ، بیشتر از آن حد که گنده بودند گنده می دید! و من نیک میدانم که تو ، تو ای امام رئوف من ! بهتر از هرکس دیگر می دانی که یک دختربچه تنها وقتی ناگهان خود را بین آدم های غریبه (و خدایی نکرده چاق و سبیل کلفت!) ببیند چقدر احساس وحشت می کند! ... + آقا جان آخرین بار که آمدم پیشت ، یادت هست؟ آن روز حالم اصلا خوب نبود . از تو ذره جایی خواستم روبروی ضریحت ، تا بنشینم ؛ آخر آنقدر سرگیجه داشتم که نمی توانستم مثل همیشه بایستم و ایستاده زیارتت کنم و تو جایم دادی ، درست روبروی ضریحت و درست همان جا که من دوست داشتم آنجا بنشینم ، و من نشستم . از شدت بی حالی حتی زیارت نامه را هم نمی توانستم در دست بگیرم! .... وقت رفتن یادت هست چه گفتم؟ گفتم آقا امروز حالم خوب نبود و نتوانستم حق زیارتت را ادا کنم اما شب و روز تولدت که دوباره بیایم جبران خواهم کرد ؛ من این را گفتم و از حرمت خارج شدم و دلم را خوش کردم که خیلی زود بر می گردم؛ اما چه شد آقا، چه شد که از خیل عاشقانت جا ماندم؟! من اینجا چه می کنم ؟!!! چرا جا ماندم؟چرا محروم شدم؟! + خوشحالم آقای خوبم ، خوشحالم از این که از خیلی ها به تو نزدیک ترم! .... خوشحالم که تاکنون بارها و بارها مهمانت شده ام .... خوشحالم از این که حتی اگر همه درهای دنیا یکباره به رویم بسته شود ، می دانم دری هست که هیچ گاه برویم بسته نمی شود و آن در آستان پرمهـــــــر توســت ... " ز آستان رضــــــــایم خدا جدا نکنــــــــد من و جدایی از این آستــــــــان ، خدا نکنـــــــد "
ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ *** ۸۸/۸/۱۰ نوشت : |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه 7 آبان1388ساعت 21:16 توسط دلخستــــــــه ی تـنهــــا
|
|
||
|
|
|
|
|
+ تا حالا شده بشینی ۴ ساعت یه چیزی رو تایپ کنی ، بعد که آماده انتشار شد یهو دستت بخوره به یه کلید اضافی و همه مطالبت بپره؟؟! دقیقا یه همچین بلایی سرم اومد! + از من به تو نصیحت موقع بروز کردن ، خیلی مواظب Back Spase باش! از شدت خواب آلودگی به جای Enter دستم خورد به Back Spase و در اپسیلن ثانیه کل مطالب پستم پرید! + خلاصه ماجرا : |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه 5 آبان1388ساعت 23:8 توسط دلخستــــــــه ی تـنهــــا
|
||
|
|
|
|
|
+ خدایا! نه تو از این انتظار خسته می شوی و نه من! تنها یک راه مانده است: باید کوتاه بیاییم یک کداممان ؛ یا تو ، یا من! ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... + دیروز این گونه نبودم ... آن قدر تلاش کردم و تلاشم بی حاصل ماند که اندک اندک باور کردم : + باور کن دیگر تاب و توان حرکت کردن ندارم ... خسته شده ام ... خسته تر از گذشته! ... در راه مانده ام! ... به فریاد این حقیر در راه مانده ات نمی رسی آیا ؟؟؟
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه 12 مهر1388ساعت 22:56 توسط دلخستــــــــه ی تـنهــــا
|
|
||
|
|
|
|
|
+ بو کن ! ... با تو ام میگم بو کـــــــن! ... بوشو می شنوی ؟؟؟ ... بوی خوش مهرو میگم! ... مهر خاطره انگیز ... مهر دوس داشتنی + خندهداره ولی اول مهر که میشه ، هوس می کنم چند سالی برگردم به عقب ... کیف و کفش نو و کتاب و لوازم تحریر بخرم ، لباس فرم مدرسه بپوشم و بعد ، راهمو بکِشم و یه راس برم مدرسه ... برم و بشینم پشت همون نیمکتایی که یه زمانی به نظرم ، خیلی مزخرف و خسته کننده بود خیلی دلم می خواد بر گردم ... برگردم به اون زمانی که غروری نبود ... روزایی که شاید خیلی نرمتر بودم ... روزایی که وقتی حس تواضعم گل می کرد ، راحت خم می شدم و دست معلممو می بوسیدم ؛ نه مثل الان که اگه بخوام یه همچین کاری بکنم انگار یه چوب دراز به بلندی قَدّم تو بدنم کار گذاشتن که نمیذاره راحت خم شم (!) ... روزایی که گفتن جمله "دوست دارم" به یه معلم دوست داشتنی یا یه دوست خواستنی ، واسم از جون کندن سخت تر نبود! و اما تداعی خاطرات متفاوتی از روزهای مدرسه : + " م ه س ا " یه دختر شیطون (و البته در کمال ناباوری درسخون!) بود که از راهنمایی تا پیش دانشگاهی باهاش همکلاس بودم ... فکر کنم عهد کرده بود هر سال درست پشت سر من بشینه! ... دق مرگم می کرد این دختر! ... یه بار یواشکی مقنعه ی منو با یه + سال اول راهنمایی که بودم یه معلم فوق العاده خشن و وحشتناک داشتیم که از شاگرد اول کلاس گرفته تا ضعیف ترین شاگرد کلاس ، ازش وحشت داشتن و ساعت درس اون که میشد کسی جرات نداشت بدون اجازه اش حتی یک سانت از سر جاش تکون بخوره! ... یه بار سر کلاسش یکی از بچه ها یواشکی یه چیزی گفت و منم بدجور خنده م گرفت ... دیدم اگه خندیدنم لو بره جام پشت دره ؛ رفتم نشستم زیر میز و حالا نخند و کی بخند ... در همین اثنا این خانوم معلم خوش اخلاق(!) که حس کرد یک نفر کمه ، همون طور که پشت میزش نشسته بود بچه ها رو رصد کرد و به این نتیجه رسید که من بیچاره غیب شدم ... بلافاصله با صدای نخراشیده ش داد زد : پس م۱ کجاست؟؟؟ ... این موقع بود که من در حالی که از بس خندیده بودم سرخ شده بودم و حالم اصلا مساعد نبود ، خودمو از زیر میز به زور کشیدم بالا و مثل مرد(
۱- "م" حرف اول نام خانوادگی اینجانب می باشد و بقیه حروف ، جهت رعایت تدابیر شدید امنیتی سانسور شده است! |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه 1 مهر1388ساعت 18:18 توسط دلخستــــــــه ی تـنهــــا
|
|
||
|
|
|
|
|
+ حتما هنوز از شبای گذشته عبارت " یا طبیب من لا طبیب له " رو به یاد دارید ؛ اما می دونین چرا یکی از اسماء خدا طبیبه ؟؟؟ وقتی می ریم پیش دکتر ، به دکترمون نمی گیم چرا قرص نوشتی یا کپسول یا (خدایی نکرده حالا دوست خوب من خدا هم طبیبه ؛ پس اگه واست درد و بیماری تجویز کرد یا مصیبت، یا فقر و نداری ، یا هر سختی و گرفتاری دیگه ، قطعا خیرت در اونه و دوای دردته ؛ هر چند به نظر تلخ و غیر قابل تحمل بیاد (درست مثل بعضی قرص و دواهایی که دکتر میده) این که پیش خدا شکوه کنیم و بگیم چرا به فلانی فلان چیزو دادی و به من ندادی یا چرا حال و وضع فلانی اونه و حال و وضع من این ، همون قدر خنده داره که بریم پیش دکترو بگیم آقا /خانوم دکتر چرا به فلان مریضت فلان دارو رو دادی و به من نمیدی! + بهره من از کل رمضون ۸۸ اگه همین یه نکته لطیف باشه که شب بیست و یکم روزیم شد ، واسم کافیه!
و در پایان:
|
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه 23 شهریور1388ساعت 13:33 توسط دلخستــــــــه ی تـنهــــا
|
|
||
|
|
|
|
|
این قسمت: " وقتی دلخسته به نقطه جوش می رسد! "
ادامه مطلب |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه 8 شهریور1388ساعت 11:24 توسط دلخستــــــــه ی تـنهــــا
|
|
||